X میرنیوز نکس وان کلیپ ویدیاب کلیپ جدید ویدجین
loading...

گاتاهای | بزرگترین مرجع شعر

گاتاهای مرجع شعر قصیده،شعر نو،شعر عاشقانه،شعر مثنوی،شعر سپید،شعر قالب نیمایی،شعر غزل،شعر قطعه،شعر ترجیع بند،شعر ترکیب بند،شعر رباعی،شعر دو بیتی،شعر تصنیف و شعر چهارپاره میباشد.

آخرین شعر ها

قصیده یاد کن: زیرت اندرون تن شوی

یاد کن: زیرت اندرون تن شوی

تو برو خوار خوابنیده، ستان

جعد مویانت جعد کنده همی

ببریده برون تو پستان

پیر فرتوت گشته بودم سخت

دولت او مرا بکرد جوان

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 260

قصیده شاهی، که به روز رزم از رادی

شاهی، که به روز رزم از رادی

زرین نهد او به تیر در پیکان

تا کشتهٔ او ازان کفن سازد

تا خستهٔ او ازان کند درمان

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 278

قصیده هان! صائم نوالهٔ این سفله میزبان

هان! صائم نوالهٔ این سفله میزبان

زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان

لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح

دست از کباب دار، که زهرست توامان

با کام خشک و با جگر تفته درگذر

ایدون که در سراسر این سبز گلستان

کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار

زیبق چو آب بر جهد از ناف آبدان

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 231

قصیده مادر می را بکرد باید قربان

مادر می را بکرد باید قربان

بچهٔ او را گرفت و کرد به زندان

بچهٔ او را ازو گرفت ندانی

تاش نکویی نخست و زو نکشی جان

جز که نباشد حلال دور بکردن

بچهٔ کوچک ز شیر مادر و پستان

تا نخورد شیر هفت مه به تمامی

از سر اردیبهشت تا بن آبان

آن گه شاید ز روی دین و ره داد

بچه به زندان تنگ و مادر قربان

چون بسپاری به حبس بچهٔ او را

هفت شباروز خیره ماند و حیران

باز چو آید به هوش و حال ببیند

جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان

گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز

زیر زبر، همچنان ز انده جوشان

زر بر آتش کجا بخواهی پالود

جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان

باز به کردار اشتری که بود مست

کفک بر آرد ز خشم و راند سلطان

مرد حرس کفک‌هاش پاک بگیرد

تا بشود تیرگیش و گردد رخشان

آخر کارام گیرد و نچخد تیز

درش کند استوار مرد نگهبان

چون بنشیند تمام و صافی گردد

گونهٔ یاقوت سرخ گیرد و مرجان

چند ازو سرخ چون عقیق یمانی

چند ازو لعل چون نگین بدخشان

ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ

بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان

هم به خم اندر همی گدازد چونین

تا به گه نوبهار و نیمهٔ نیسان

آن گه اگر نیم شب درش بگشایی

چشمهٔ خورشید را ببینی تابان

ور به بلور اندرون ببینی گویی:

گوهر سرخست به کف موسی عمران

زفت شود رادمرد و سست دلاور

گر بچشد زوی و روی زرد گلستان

وانک به شادی یکی قدح بخورد زوی

رنج نبیند از آن فراز و نه احزان

انده ده ساله را به طنجه براند

شادی نو را ز ری بیارد و عمان

بامی چونین که سالخورده بود چند

جامه بکرده فراز پنجه خلقان

مجلس باید بساخته، ملکانه

از گل و از یاسمین و خیری الوان

نعمت فردوس گستریده ز هر سو

ساخته کاری که کس نسازد چونان

جامهٔ زرین و فرش‌های نو آیین

شهره ریاحین و تخت‌های فراوان

بربط عیسی و لون‌های فؤادی

چنگ مدک نیر و نای چابک جانان

یک صف میران و بلعمی بنشسته

یک صف حران و پیر صالح دهقان

خسرو بر تخت پیشگاه نشسته

شاه ملوک جهان، امیر خراسان

ترک هزاران به پای پیش صف اندر

هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان

هر یک بر سر بساک مورد نهاده

روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان

باده دهنده بتی بدیع ز خوبان

بچهٔ خاتون ترک و بچهٔ خاقان

چونش بگردد نبیذ چند به شادی

شاه جهان شادمان و خرم و خندان

از کف ترکی سیاه چشم پریروی

قامت چون سرو و زلفکانش چوگان

زان می خوشبوی ساغری بستاند

یاد کند روی شهریار سجستان

خود بخورد نوش و اولیاش همیدون

گوید هر یک چو می بگیرد شادان:

شادی بو جعفر احمد بن محمد

آن مه آزادگان و مفخر ایران

آن ملک عدل و آفتاب زمانه

زنده بدو داد و روشنایی گیهان

آنکه نبود از نژاد آدم چون او

نیز نباشد، اگر نگویی بهتان

حجت یکتا خدای و سایهٔ اوی است

طاعت او کرده واجب آیت فرقان

خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند

وین ملک از آفتاب گوهر ساسان

فر بدو یافت ملک تیره و تاری

عدن بدو گشت تیر گیتی ویران

گر تو فصیحی همه مناقب او گوی

ور تو دبیری همه مدایح او خوان

ور تو حکیمی و راه حکمت جویی

سیرت او گیر و خوب مذهب او دان

آن که بدو بنگری به حکمت گویی:

اینک سقراط و هم فلاطن یونان

ور تو فقیهی و سوی شرع گرایی

شافعی اینکت و بوحنیفه و سفیان

گر بگشاید زبان به علم و به حکمت

گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان

مرد ادب را خرد فزاید و حکمت

مرد خرد را ادب فزاید و ایمان

ور تو بخواهی فرشته ای که ببینی

اینک اوی است آشکارا رضوان

خوب نگه کن بدان لطافت و آنروی

تا تو ببینی بر این که گفتم برهان

پاکی اخلاق او و پاک نژادی

با نیت نیک و با مکارم احسان

ور سخن او رسد به گوش تو یک راه

سعد شود مر ترا نحوست کیوان

ورش به صدر اندرون نشسته ببینی

جزم بگویی که: زنده گشت سلیمان

سام سواری، که تا ستاره بتابد

اسب نبیند چنو سوار به میدان

باز به روز نبرد و کین و حمیت

گرش ببینی میان مغفر و خفتان

خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه

ورچه بود مست و تیز گشته و غران

ورش بدیدی سفندیار گه رزم

پیش سنانش جهان دویدی و لرزان

گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی

کوه سیام است که کس نبیند جنبان

دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش

گردد چون موم پیش آتش سوزان

ور به نبرد آیدش ستارهٔ بهرام

توشهٔ شمشیر او شود به گروگان

باز بدان گه که می به دست بگیرد

ابر بهاری چنو نبارد باران

ابر بهاری جز آب تیره نبارد

او همه دیبا به تخت و زر به انبان

با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد

خوار نماید حدیث و قصهٔ توفان

لاجرم از جود و از سخاوت اوی است

نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان

شاعر زی او رود فقیر و تهیدست

با زر بسیار بازگردد و حملان

مرد سخن را ازو نواختن و بر

مرد ادب را ازو وظیفهٔ دیوان

باز به هنگام داد و عدل بر خلق

نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان

داد بیابد ضعیف همچو قوی زوی

جور نبینی به نزد او و نه عدوان

نعمت او گستریده بر همه گیتی

آنچه کس از نعمتش نبینی عریان

بستهٔ گیتی ازو بیابد راحت

خستهٔ گیتی ازو بیابد درمان

با رسن عفو آن مبارک خسرو

حلقهٔ تنگ است هر چه دشت و بیابان

پوزش بپذیرد و گناه ببخشد

خشم نراند، به عفو کوشد و غفران

آن ملک نیمروز و خسرو پیروز

دولت او یوز و دشمن آهوی نالان

عمر بن اللیث زنده گشت بدو باز

با حشم خویش و آن زمانهٔ ایشان

رستم را نام گر چه سخت بزرگ است

زنده بدوی‌ست نام رستم دستان

رودکیا، برنورد مدح همه خلق

مدحت او گوی و مهر دولت بستان

ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی

ورچه کنی تیز فهم خویش به سوهان،

ورچه دو صد تابعه فریشته داری

نیز پری باز و هر چه جنی و شیطان

گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر

آن که بگفتی چنان که گفتن نتوان

اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود

لفظ همه خوب و هم به معنی آسان

جز به سزاوار میر گفت ندانم

ور چه جریرم به شعر و طایی و حسان

مدح امیری که مدح زوست جهان را

زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان

سخت شکوهم که عجز من بنماید

ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان

برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی

ورچه بود چیره بر مدایح شاهان

مدح همه خلق را کرانه پدید است

مدحت او را کرانه نی و نه پایان

نیست شگفتی که رودکی به چنین جای

خیره شود بیروان و ماند حیران

ورنه مرا بو عمر دلاور کردی

وان گه دستوری گزیدهٔ عدنان

زهره کجا بودمی به مدح امیری؟

کز پی او آفرید گیتی یزدان

ورم ضعیفی و بی‌بدیم نبودی

وآن که نبود از امیر مشرق فرمان

خود بدویدی بسان پیک مرتب

خدمت او را گرفته چامه به دندان

مدح رسول است، عذر من برساند

تا بشناسد درست میر سخندان

عذر رهی خویش ناتوانی و پیری

کو به تن خویش از این نیامد مهمان

دولت میرم همیشه باد بر افزون

دولت اعدای او همیشه به نقصان

سرش رسیده به ماه بر، به بلندی

و آن معادی به زیر ماهی پنهان

طلعت تابنده‌تر ز طلعت خورشید

نعمت پاینده‌تر ز جودی و ثهلان

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 256

قصیده هست بر خواجه پیچیده رفتن

هست بر خواجه پیچیده رفتن

راست چون بر درخت پیچد سن

این عجبتر که: می نداند او

شعر از شعر و خنب را از خن

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 245

قصیده بل تا خوریم باده، که مستانیم

بل تا خوریم باده، که مستانیم

وز دست نیکوان می بستانیم

دیوانگان بیهشمان خوانند

دیوانگان نه‌ایم، که مستانیم

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 244

قصیده بیا، دل و جان را به خداوند سپاریم

بیا، دل و جان را به خداوند سپاریم

اندوه درم و غم دینار نداریم

جان را ز پی دین و دیانت بفروشیم

وین عمر فنا را بره غزو گزاریم

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2208

قصیده به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی

به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی

چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور

که باز شانه کند همچو باد سنبل را

به نیش چنگل خون ریز تارک عصفور

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2199

قصیده زمانه ، پندی آزادوار داد مرا

زمانه ، پندی آزادوار داد مرا

زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست

به روز نیک کسان، گفت: تا تو غم نخوری

بسا کسا! که به روز تو آرزومندست

زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه

کرا زبان نه به بندست پای دربندست

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2713

قصیده ای خواجه، این همه که تو بر می‌دهی شمار

ای خواجه، این همه که تو بر می‌دهی شمار

بادام ترّ و سیکی و بهمان و باستار

مار است این جهان و جهانجوی مارگیر

از مارگیر مار برآرد همی دمار

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2186

قصیده این جهان پاک خواب کردار است

این جهان پاک خواب کردار است

آن شناسد که دلش بیدار است

نیکی او به جایگاه بد است

شادی او به جای تیمار است

چه نشینی بدین جهان هموار؟

که همه کار او نه هموار است

کنش او نه خوب و چهرش خوب

زشت کردار و خوب دیدار است

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2318

قصیده گر شود بحر کف همت تو موج زنان

گر شود بحر کف همت تو موج زنان

ور شود ابر سر رایت تو توفان بار

بر موالیت بپاشد همه در و گوهر

بر اعادیت ببارد همه شخکاسه و خار

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 236

قصیده امروز به هر حالی بغداد بخاراست

امروز به هر حالی بغداد بخاراست

کجا میر خراسانست، پیروزی آنجاست

ساقی، تو بده باده ومطرب تو بزن رود

تا می خورم امروز، که وقت طرب ماست

می هست ودرم هست و بت لاله رخان هست

غم نیست وگر هست نصیب دل اعداست

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2310

قصیده اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفت

اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفت

هر آینه چو همه می‌خورد گل آرد بار

به زلف کژ ولیکن به قد و قامت راست

به تن درست ولیکن به چشمکان بیمار

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 246

قصیده به سرای سپنج مهمان را

به سرای سپنج مهمان را

دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت

گر چه اکنونت خواب بر دیباست

با کسان بودنت چه سود کند؟

که به گور اندرون شدن تنهاست

یار تو زیر خاک مور و مگس

چشم بگشا، ببین: کنون پیداست

آن که زلفین و گیسویت پیراست

گر چه دینار یا درمش بهاست

چون ترا دید زردگونه شده

سرد گردد دلش، نه نابیناست

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2972

قصیده مرا جود او تازه دارد همی

مرا جود او تازه دارد همی

مگر جودش ابر است و من کشتزار

«مگر» یک سو افکن، که خود هم چنین

بیندیش و دیدهٔ خرد برگمار

ابا برق و با جستن صاعقه

ابا غلغل رعد در کوهسار

نه ماه سیامی، نه ماه فلک

که اینت غلام است و آن پیشکار

نه چون پور میر خراسان، که او

عطا را نشسته بود کردگار

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 261

قصیده آن صحن چمن، که از دم دی

آن صحن چمن، که از دم دی

گفتی: دم گرگ یا پلنگ است

اکنون ز بهار مانوی طبع

پرنقش و نگار همچو ژنگ است

بر کشتی عمر تکیه کم کن

کاین نیل نشیمن نهنگ است

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2196

قصیده ای عاشق دل داده بدین جای سپنجی

ای عاشق دل داده بدین جای سپنجی

همچون شمنی شیفته بر صورت فرخار

امروز به اقبال تو، ای میر خراسان

هم نعمت و هم روی نکو دارم و سیار

درواز و دریواز فرو گشت و بر آمد

بیمست که: یک بار فرود آید دیوار

دیوار کهن گشته بپرداز بادیز

یک روز همه پست شود، رنجش بگذار

آن خجش ز گردنش در آویخته گویی

خیکیست پراز باد، درو ریخته از بار

آن کن که درین وقت همی کردی هر سال

خز پوش و به کاشانه رو از صفه و فروار

یاد آری و دانی که: تویی زیرک و نادان

ور یاد نداری تو سگالش کن و یادآر

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 248

قصیده رودکی چنگ بر گرفت و نواخت

رودکی چنگ بر گرفت و نواخت

باده انداز، کو سرود انداخت

زان عقیقین میی، که هر که بدید

از عقیق گداخته نشناخت

هر دو یک گوهرند، لیک به طبع

این بیفسرد و آن دگر بگداخت

نابسوده دو دست رنگین کرد

ناچشیده به تارک اندر تاخت

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2221

قصیده بر رخش زلف عاشق است چو من

بر رخش زلف عاشق است چو من

لاجرم همچو منش نیست قرار

من و زلفین او نگونساریم

او چرا بر گل است و من بر خار؟

همچو چشمم توانگر است لبم

آن به لعل، این به لؤلؤ شهوار

تا به خاک اندرت نگرداند

خاک و ماک از تو بر ندارد کار

رگ که با پیشیار بنمایی

دل تو خوش کند به خوش گفتار

باد یک چند بر تو پیماید

اند کاو را روان بود بازار

لعل می را ز درج خم برکش

در کدو نیمه کن، به پیش من آر

زن و دخترش گشته مویه کنان

رخ کرده به ناخنان شدکار

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 270

قصیده با خردومند بی‌وفا بود این بخت

با خردومند بی‌وفا بود این بخت

خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت

خود خور و خود ده، کجا نبود پشیمان

هر که بداد وبخورد از آن چه که بلفخت

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 242

قصیده نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت

نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت

سه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر

یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت

سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر

رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی

نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2476

قصیده گل صدبرگ و مشک و عنبر وسیب

گل صدبرگ و مشک و عنبر وسیب

یاسمین سپید و مورد بزیب

این همه یکسره تمام شدست

نزد تو، ای بت ملوک فریب

شب عاشقت لیله‌القدرست

چون تو بیرون کنی رخ از جلبیب

به حجاب اندرون شود خورشید

گر تو برداری از دو لاله حجیب

وآن زنخدان بسیب ماند راست

اگر از مشک خال دارد سیب

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2280

قصیده کسی را که باشد بدل مهر حیدر

کسی را که باشد بدل مهر حیدر

شود سرخ رو در دو گیتی به آور

ایا سر و بن، در تک و پوی آنم

که: فرغند آسا بپیچم به توبر

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2316

قصیده آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب

آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب

با صد هزار نزهت و آرایش عجیب

شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان

گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب

چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد

لشکرش ابر تیره و باد صبا نقیب

نفاط برق روشن و تندرش طبل زن

دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب

آن ابر بین، که گرید چون مرد سوکوار

و آن رعد بین، که نالد چون عاشق کئیب

خورشید را ز ابر دمد روی گاه‌گاه

چو نان حصاریی، که گذر دارد از رقیب

یک چند روزگار، جهان دردمند بود

به شد، که یافت بوی سمن باد را طبیب

باران مشکبوی ببارید نو به نو

وز برگ بر کشید یکی حلهٔ قشیب

کنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت

هر جو یکی که خشک همی بود شد رطیب

تندر میان دشت همی باد بردمد

برق از میان ابر همی برکشد قضیب

لاله میان کشت بخندد همی ز دور

چون پنجهٔ عروس به حنّا شده خضیب

بلبل همی بخواند در شاخسار بید

سار از درخت سرو مرو را شده مجیب

صلصل به سر و بن بر، با نغمهٔ کهن

بلبل به شاخ گل بر، با لحنک غریب

اکنون خورید باده و اکنون زیید شاد

کاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب

ساقی گزین و باده و می خور به بانگ زیر

کز کشت سار نالد و از باغ عندلیب

هر چند نوبهار جهان است به چشم خوب

دیدار خواجه خوب تر، آن مهتر حسیب

شیب تو با فراز وفراز تو با نشیب

فرزند آدمی به تو اندر به شیب و تیب

دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسی

بارید کان مطرب بودی به فر و زیب

اشتراک گذاری :

نفر پسندیدن
امتیاز5 بازدید : 2453
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد

تعداد صفحات : 7

تبلیغات
محل تبلیغات
موضوعات

انواع شعر

لیست شاعر ها

آمار سایت
  • کل مطالب : 995
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 1
  • آی پی امروز : 141
  • آی پی دیروز : 190
  • بازدید امروز : 902
  • باردید دیروز : 410
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 12
  • بازدید هفته : 4,357
  • بازدید ماه : 16,949
  • بازدید سال : 121,302
  • بازدید کلی : 711,702